امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

پسر کوچولوی کتابخون من

93-11-15 چهارشنبه   پسرم جمعه رفته بودیم بیرون و به چند تا کتاب فروشی هم سر زدیم اخه مامان دربدر دنبال 1 کتاب می گردم که بازم نتونستم پیداش کنم ...این کتابارو هم از شهر کتاب برات خریدیم...  عزیزم کلی تموم کتاباتو دوست داری و هر کدوم از کتاب های کتابخونه کوچیکتو تا حالا چندین و چند بار با هم خوندیم.   کتاب جدیدات:     فدای اون تمرکزت و کتاب چپکی گرفتنت گلم..         هر وقت بهت میگم عطا منو نگاه... کاملا اونورو نگاه می کنی:     عزیزکم امیدوارم کتاب هایی که برات می خریم و میخونیم نقش مثبتی ...
15 بهمن 1393

نقاش کوچولو

93-11-11 شنبه عطا جونم این روزها از رنگ آمیزی بسی لذت می بری... با رنگ انگشتی... و توی دفتر نقاشی هات... گاهی با قلمو و مرتب.. گاهی هم با دست و ... خلاصه که حال می کنی.. گاهی هم از من یا بابایی میخوای که همراهت بشیم و ما هم از خدا خواسته کلی بچگی می کنیم هم پات. عزیزم حالا می تونی خط راست و دایره رو قشنگ بکشی               این روزها بابایی  رو به اسم صدا می کنی ولی خوسبختانه من هنوز مامانم  بیچاره بابا کلی غصه میخوره لی هرچی سعی می کنیم بگی بابا فایده ای نداره..مگر وقتی که کارت بهش بیفته اساسی..   ناقلا اونوق...
11 بهمن 1393

عکاس کوچولو

93-11-4 چند روز پیش داشتیم تو دوربین عکساتو میدیدیم... که گفتی مامان ازم عکس بگیر... گوش شیطون کر شما این روزها به عکس و فیلم علاقه مند شدی و دیگه برای گرفتن عکس ازت اذیت نمی شم... گاهی هم اونقدر زیاد فیلم های خودتو تو گوشی نگاه می کنی که من و بابایی به شوخی بهت میگیم خودشیفته!!   خلاصه 1 چند تایی ازت عکس گرفتم و بعد دکمه ایرو که برای گرفتن عکس میزنیم نشونت دادم و از همون لحظه عکاسی حرفه ای شما آغاز شد و افتخار اولین سوژه شما بودن هم نصیب مامان شد..کلی عکس بامزه ازم گرفتی.. این هم چند نمونه از اولین عکس هایی که انداختی:           دستت درد نکنه هنر م...
4 بهمن 1393

زنگی به سبک عطا

93-11-1 پسر نازم ..عزیزکم آپ نشدن وبلاگتو پای تنبلی مامان نذار... علتش مشکل اینترنت مونه.. وگرنه که دلم میخواد هر روز برات مطلب بنویسم.  عزیز دلم این روزها لجبازی هات کمی بیشتر شده... یه جورایی عمدی هستن..  شیطنت هات مدل دیگه ای شدن.. گاهی من و بابایی واقعا می مونین در اینکه اصلا چی بگیم.. عکس العمل و رفتار صحیح دیگه پیشکش.  گلم نمیدونم از چی برات بگم...عکسای این مدتو میذارم و میگم... این کوچولو امیرحسین جون پسمل خاله بهجته.. 1 شب اومدن خونمون: اینم از شیطنت های بامزه شما..کلاه باباجونو گذاشتی سرت. این روزها هرچی میشه فوری میگی مامان دوربینو بیار.. و عطا ماما...
1 بهمن 1393

آتلیه مامانی

امروز که عطا جونی 33 ماهه شد کلی عکس خوشگل ازش گرفتم که فردا حتما آپ شون می کنم... امیر عطا جونم تا این لحظه 2سال و 9 ماه و 1 روز سن دارد... بقیه عکسای گل پسری تو ادامه مطلب. ... برام خیلی جالب بود که عطا جونم خودش برای عکس گرفتن مشتاق تر از من بود  گفتیم یکم شئونات اخلاقی رو رعایت کرده باشیم ... زشته تو صفحه اول..  اینه که اومدیم اینجا...  این عروسکارو خود عطا جون چیده بالای تختش...                                 خدا حافظ و نگهدارت باشه پسر نازنینم.   ...
25 آذر 1393

عزیزک 33 ماهه من

93-9-24 خدایا شکر به خاطر تموم نعمت هایی که به من دادی...بازم شکر به خاطر اون نعمت هایی که از من گرفتی و یقینا صلاحم در این بود... احساس می کنم هر روز با پسرم دارم قد می کشم و بزرگ می شم.. با بچگی  هاش که همراه میشم انگار خودمم بچه می شم و یادم میره که مامانشم.. مثل اینکه بچگی باورم میشه کنارش... برای کارهاش گاهی عصبانی میشم و گاهی اونقدر دلخوش از شیرینی حرفاش و کاراش که بارها خدارو شکر می کنم به خاطر فرشته مهربونی که به من داده... عطای نازم این روزها اونقدر بلبل زبون و شیرین ادا شدی که همش دوربین دستمه و اونقدر فیلم و عکس ازت می گیرم و نگاشون می کنم که بابایی گاهی حسودی می کنه که همه زندگیت شده عطا&...
25 آذر 1393

دلتنگی..

93-9-18 چند شب پیش دلم بدجوری گرفته بود...گریه آرومم نمی کرد.. عصرش آلبوم دیده بودم و یاد گذشته ها به همم ریخته بود.... حس میکردم باید بنویسم شایدآروم شم.. نوشتم و اشک ریختم.. اشک ریختم و نوشتم... شده این دلتنگی من.. از همه عزیزانی که مطلبمو میخونن و من ناخواسته باعث ناراحتی و آزردگی خاطرشون میشم واقعا معذرت میخوام.   واقعیت زندگی ما آدم ها گاهی اوقات خیلی تلخه. یادش بخیر...یاد اون روزایی که بچه بودیم یه خونه داشتیم با 1 حوض و 1 حیاط بزرگ پر از درخت.درخت آلوچه ..گیلاس..سیب... هلو.  چه کیفی می کردیم وقتی از درخت آلوچه بالا می رفتیم.. چه لدتی داشت خوردن گیلاس های شیرین و درشت درخت حیاطمون تو دل تابس...
18 آذر 1393